دیروز در بازار بودیم. مادرم از فروشگاه پارچه ی گل دار قشنگی خریده بود. او در راه، دکّان ها را به من نشان می داد و می گفت: این جا نجّاری است؛ نجّار، پنجره، در و میز می سازد. این جا نانوایی است. آن جا کفّاشی است ...